بزرگداشت امام ره و شهدا در هیئت علی اکبر (ع). کلید حسینیه آزادی بیان است که گره ها را باز می کند



مژگان محرابی – همشهری آنلاین: مجید رضایی; آزاده یکی از هزاران نفری بود که تلخی اسارت را در اردوگاه های عراق تجربه کرد. او در روز دوم نبرد اسیر شد. در بخش غربی کشور. او خاطرات زیادی از ۱۰ سال اسارت دارد. پدیده ای که نسل ما در این زمانه حتی طاقت آن را ندارد، اما آزاده از همه سختی هایی که دیده و لمس کرده، رها شده است، چرا که همچنان جوانی اش را تحمل می کند و روحیه ای با نشاط دارد. زیرا معتقد است برای حفظ ایران باید پایدار بماند.

مجید رضایی کمک خوبی برای دوستان و آشنایان است یا بهتر است بگوییم به قول دوستانش دستش باز است. هر وقت مشکلی پیش بیاید حاج مجید اولین نفری است که به سراغش می آید. وی امروز در حسینیه ای که از بانیان آن بود، طبق روال هر ساله علاوه بر عزاداری سالار شهیدان، یاد و خاطره شهدا و یارانشان را نیز گرامی داشت.

روزی که دستگیر شدم

اینجا می آید رستوران خلوت حاج مجید. حسینیه حضرت علی اکبر علیه السلام. زمانی که او نوجوان بود، او و سایر دوستانش این مکان را راه اندازی کردند. گفت: ۵۴ ساله. حاج مجید هر وقت دلتنگ دوست قدیمی خود می شود به حسینیه می آید و ساعتی مهمان امام حسین (ع) می شود. در روز محرم، چند روز مانده به دهه اول، حسینیه مشکی پوشید و طاق نصرتی در ورودی راهرو را با جوانان بست. مثل امسال. تعداد زیادی عکس شهدا بر فراز طاق نصرت که حاج مجید برای گرامیداشت یاد و خاطره آنها ساخته بود، نصب شده بود. نزدیک غروب بود و سرش شلوغ بود. در تلاش برای تهیه نذورات.

او گفت: آشپزی را در اسارت آموختم. خدا حاج آقا ابوترابی را بیامرزد، گفت اسرا باید امور اردوگاه را به عهده بگیرند. می گفت: خودتان بپزید، آشپزخانه را دست عراقی ها نگذارید. وقتی از دیگ دیدن کرد، در مهرماه ۱۳۳۸ به دوران اسارت بازگشت. یعنی ۲ روز بعد از شروع جنگ.

اسارت او حکایت جالبی دارد و برایمان تعریف می کند: «زمانی که جنگ غیرقانونی شروع شد، آموزش نظامی دیدم و در سال ۵۸ به کردستان رفتم و در آن زمان نیروی رسمی سپاه پاسداران بودم. کارم را از تکاب و بعد از آن سقز و بانه شروع کردم. در آن زمان شهید بروجردی فرمانده سپاه کرمانشاه بود. شب ۱۰ شهریور از طریق تلویزیون از حمله ارتش عراق به ایران مطلع شدیم. برای حفاظت از مرزهای کشور تا مرز عراق پیشروی کردیم و با توپ و تانک مانع از ورود آنها شدیم، اما بنی صدر دستور عقب نشینی داد و ناچار از مرز به سرپل ذهاب برگشتیم. “

آنها می خواهند به ما شلیک کنند

روز دوم مهر بود. ارتش عراق وارد مرز شد، هیچکس باور نمی کرد که عراقی ها تا اینجا آمده باشند. نیروهای عراقی جاده قصرشیرین را بستند و دو طرف جاده تیراندازی کردند. به همه کسانی که به زور وارد می شدند دستور توقف داده می شد و اگر کسی از آنجا عبور می کرد تیراندازی می کردند.

مجید معاون گردان است. ادامه ماجرا را از زبان خودش شنیدیم: «در تویوتا بودم که دستور توقف دادند و از ماشین پیاده شدیم. جلوتر رفتم و در واقع قیامتی دیدم! همه کسانی که این راه را طی کردند دستگیر شدند. بسیاری از آنها زنان، کودکان و افراد مسن هستند. همه زیر آفتاب؛ گرسنه و تشنه پس از یک ساعت، سربازان جوان از سایر اسرا جدا شدند. دست ما را بستند. سپس آن را روی خاکریز انداخت. ما ۳۵ نفر بودیم و می خواستند به ما شلیک کنند.

این دعای معنوی زندگی من را نجات داد

ظهر بود و خورشید در وسط آسمان بود. حاج مجید گفت من می خواهم نماز بخوانم. ناخدای عراقی که فارسی می دانست تعجب کرد که مسلمان هستی؟ آیا نماز می خوانی ما گمان کردیم که شما مؤمن نیستید». مجید آب خواست و عراقی نپذیرفت. تیمم کرد و به نماز ایستاد. ناخدا عراقی وقتی این ماجرا را دید مجله خود را بیرون آورد و ضربه ای به سرش زد و گفت: آیا این جنگ بین مسلمانان و مسلمانان است؟

حاج مجید گفت: آن دعا بهترین دعای عمرم بود. این دعای معنوی زندگی من را نجات داد.» حاج مجید به برکت این دعا نجات یافت و به همراه سایر اسرا که ۷۰۰ نفر بودند با خودروی ارتش به بغداد رفتند.

وقتی رسیدند، یکی از افسران عراقی دستور کشتن ۷۰۰ اسیر را صادر کرد، اما فرمانده دیگری جلوی آنها را گرفت و گفت: آنها اسیر هستند و بعد از جنگ آزاد می شوند. حاج مجید ادامه داد: ما را به انبار بزرگی بردند که قبلاً انبار هواپیما بود. زنان و کودکان به جای دیگری فرستاده شدند. ما را حارث خمینی خطاب کردند و ما را خیلی کتک زدند. برای اینکه ما را اذیت کنند عکس صدام را روی دیوار انبار گذاشتند، بچه ها با دیدن این ماجرا فریاد مرگ صدام زدند. به همین دلیل عراقی ها می ترسیدند».

پس از مدتی، اسرا به اردوگاه رمادیه منتقل شدند. ۱۰۰ نفر در هر اتاق در چند روز دور کمپ را حصار کشیدند و برای پنجره ها حفاظ آهنی نصب کردند. چند زن نیز دستگیر شدند که یکی از آنها معصومه آباد بود. ما خیلی نگران بودیم که به این خانم ها توهین شود اما خدا را شکر این اتفاق نیفتاد.

در این مدرسه صبر و فداکاری را آموختیم

حاج مجید دوران سختی را پشت سر گذاشته و معتقد است که در این مدرسه صبوری و ایثار را آموخته است. وی توضیح داد: ۲ ماه است که اجازه دوش گرفتن نداشتیم. بسیاری از کودکان روی بدن خود کرم داشتند. در ۲ سالی که ما در رمادیه زندگی کردیم، آب گرم نبود. دوران سختی بود، اما دلها به هم نزدیک بود. من هرگز فداکاری ها و گذشته اردوگاه را تجربه نکرده ام. انگار الان اسیر نیستیم و زانوهای غمگین را در آغوش گرفته ایم. به یاد شهدا و اسرای کربلا دست به دست هم دادیم تا شرایط را تحمل کنیم. “

در اردوگاه از استاد و دکتر به روحانی و معلم رسید. آن را تبدیل به کلاس درس کردند. سال دوم او در اردوگاه الرمادیه بدترین روز این آزادی بود. او هرگز زمانی را که عراقی ها زندانیان را به جرم خواندن قرآن شکنجه می کردند، فراموش نمی کند. گفت: با حاج آقا ترابی نشسته بودم. حضور او مایه خیر و برکت است.

در این ۷ سال و نیمی که با هم بودیم، او را ندیدم که تمام شب بخوابد. یا ایستاده بود یا تعظیم می کرد. علت را پرسیدم گفتند بندگان مقرب خدا پای خود را در پیشگاه خدا دراز نمی کنند.

فقط یک نام خوب باقی مانده است

حاج مجید پس از پایان دوران اسارت، هر آنچه را که در مدرسه حاج آقا ابوترابی آموخته بود، در زندگی خود به کار گرفت. دستگیری نیازمندان، سرپیچی از اقوام و دوستان، حل مشکلات دیگران و… گفت: برای آدمی فقط یک نام نیک وجود دارد. خوب است بار را بر دوش دیگران تحمل کنیم. با اینکه هنوز آثار شکنجه در دوران اسارت وجود دارد، اما تمام توان خود را برای خدمت به مردم به کار گرفت. او بیش از هر چیز به آرامش اهمیت می دهد و مرتباً روح خانواده را ملاقات می کند. اگر کمبودی باشد آن را حل می کند و اگر وضع مالی اش خوب نیست، نیازش را تامین می کند.

وی گفت: با کمک دوستان و خیرین مواد غذایی و مایحتاج زندگی را در اختیار نیازمندان قرار می دهیم و به آنها تحویل می دهیم. به قول دوستان حاج مجید سنگ صبور همه است. به همین دلیل است که کسانی که چیزی در ذهن دارند آن را با آنها در میان می گذارند.